تبليغاتX
پشت پرچین هراس

پشت پرچین هراس

گاهی اگر فرصتی بود می نویسم
13

هیچوقت از راهپیمایی های اجباری خوشم نیومده و نمی آد. همون روزهایی هم که بچه محصل بودیم، روز راهپیمایی یا مریض می شدیم یا جیم. گوشم هم بدهکار تهدیدها و مزخرفات مدیرها و معاونها نبود.

اما این راهپیمایی با بقیه کلی فرق داره. 13 آبان یه چیز دیگه است. و از آنجا که به مصداق همان گور و گهواره و دانش، همچنان دانش آموز تشریف دارم، حتماً می رم و داد می زنم. اما این بار شعارهای ته دلم رم   

 مرگ بر دزد

 مرگ بر دزدانیدن

مرگ بر مرگ.

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت15:57توسط آزاد شریفی |
تحریم - سهم ما از این جغرافیای بی تدبیری

توپولوف سهم گنده ما از روس هاست. این انگشتی که توی عکسه احتمالاْ ۲۲ خرداد جوهری شده بود به امید اینکه این هوا توپولوفی نباشیم. حالا رای و انگشت و جان عزیزی که رفت ر و هوا.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت9:32توسط آزاد شریفی |
ما شکست نخوردیم. ما رو شکوندن
یکی دو هفته قبل از انتخابات، به واسطه کارم تقریباً ده تا از استان های کشور رو گشتم. وضعیت عمومی شهرها نشون می داد که میرحسین موسوی به راحتی آب خوردن رأی می آره. شب انتخابات پنج میلیون رأی اول رو که خوندن ( احتمالاً برای شمارش رأی ها از دستگاه پول شمار استفاده شده بود ) اصلاً تابلو نبود که تقلب مث خر عرعر می کنه. گلنار با عجله کانال ها رو عوض می کرد تا چیزی دستگیرش بشه.

طباطبایی تلفنی از بی بی سی می گفت اینا رأی حاشیه است و طبیعیه. نگاهی به من گردن شکسته که قهرمان تحلیل های سیاسی اش هستم کرد و گفت اینجوریه؟ منم مث ماهی زهرخورده هاج و واج، صورتم رو آوار کردم توی دستام و رفتم تو اتاق. نصف شبی زد زیر گریه گلنار تقریباً مؤدبِ من، هرچی فش و بد و بیراه بود حواله آدمای بد و بیراه کرد. قبل انتخابات کلی زحمت کشیده بود. به قول خودش توی مترو نزدیک بود سر محمود ریزه، خواهرای دلاور بسیجی عدالت رو در حقش تموم کنن.

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت11:34توسط آزاد شریفی |
عید و عقد و میلاد
سلام دوستان. سال خوبتون خوش و مبارک. امروز سی ساله شدم. یعنی تولدم بود. حس خاصی ندارم اما سی سالگی خوب نیست. راستی امروز سالگرد عقدمم هست که خیلی از این بابت راضی ام. به جان عزیزتون از ته دل می گم و بویی از ترس و زن ذلیلی توش نیست. خلاصه هدیه های تولدمو کنار بگذارید که دارم برمی گردم ولایت.

انار یعنی

اتفاق ساده ی چکیدن، در کامِ تمنا

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت12:40توسط آزاد شریفی |
عیدی هفتاد هزارتومانی احمدی نژاد به علم و صنعتی ها

امروز یه خبر موثق شنیدم : دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور که خودشون تحصیل کرده و مدرس دانشگاه علم و صنعت بودن قراره به دانشجوهای خوابگاهی این دانشگاه نفری هفتاد هزار تومان عیدی بده. کارش هم اصلاً تبلیغاتی نیست یعنی دوستاش قسم خوردن که فقط دلش به حال بچه شهرستانی های گل منگولی سوخته و بس.  و گفتن که چون دانشجوهای دانشگاه های دیگه اینجوری ان، پولی دریافت نمی کنن و این عین عدالت است که...  اصلاً دانشگاه های دیگه به کنار. مگه علم و صنعت از این بچه ورامینی و قرچکی و شهریاری های مادر مرده کم داره که تنها به دلیل خوابگاهی نبودن، پولی نمی گیرن؟ جواب اینکه کم نداره زیادی داره.  همین دیروز بود که شنیدم محمود جان می گفت مدیران دولت، زمان عزیز خدمت به مردم رو با کارهای تبلیغاتی تلف نکنند. دو بار

کشتی هم وفا نکرد

راستش وقتی به همه چی رنگ و بوی سیاسی تبلیغاتی می دن آدم بعضی و قتا از اتفاقاتی که می افته چندان غصه دار نمی شه. حتی اگه اون اتفاق شکست تیم کشتی کشورت توی فینال باشه. روز اول مسابقات کشتی آزاد جام جهانی که ایران روسیه و کوبا ( البته تیم محلات این کشورها ) رو برد، محمود خان احمدی نژاد ما گفتن خودشه، آذربایجان که عددی نیست فردا برو بچ کشتی بازی رو می برن ما هم یه کاپ بالا سرمان چرخانده و عکسی چند و تبلیغاتی چندان تر ( سیاست اصلی رئیس جمهور در این روزها حضور در همه جا و هر مراسمی است). درحالیکه رئیس جمهور توی سالن کشتی بودن و کلی برای کشتی گیرا بال بال زدن ایران به آذربایجان باخت. تماشاچی از ناراحتی این باخت، رئیس جمهور یادش رفته بود. احمدی نژاد از غصه تبلیغاتی که سالتو شد، برای چند ثانیه ای ملت رو فراموش کردند. امشب تلویزیون بعد بازی ها رو نشون می داد که احمدی نژاد با معاونش ممد علی کنار مارتینتی رئیس فیلا نشسته بودن و ... ای روزگار نامراد. خلاصه رئیس جمهور نتونستن یه چندتایی از این مینیاتورهای سایپا رو قالب کنن به کشتی گیرا.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت23:54توسط آزاد شریفی |
یکهو و بی خبر بیکار شدیم

این روزها هوای زندگی چندان خوش نیست. یعنی حتی ناخوش تر از قبل هم شده. وضعیت انتخابات که برای خیلی ها لحظه بعد از چه کنم چه کنم و خروج از بلاتکلیفی است، هی پیچیده تر می شه. در واقع یک بام و چند هوای ما ایرانی ها، قدرت تحلیل و پیش بینی را از همه گرفته. احمدی نژاد حضورش رو در انتخابات با بیلبوردهای عظیمی در سطح شهر به بهانه شعارهایی همچون آبادنی و اتحاد و عدالت، آغاز کرده. عکس رئیس جمهور با ژست های مختلف تبلیغاتی در میدان های اصلی پایتخت از هر چیزی معلوم تره.

در حالی که توی چند روز گذشته با پیشنهادهای کاری به نسبت خوبی روبرو شدم، امروز یکهو و بی خبر بیکار شدیم. این یعنی نگرانی همیشه دنبالته حتی اگه احساس کنی اتفاقات خوبی داره می افته. تلویزیون رو که روشن می کنی همه جا حرف از اصل 44 و خصوصی سازیه. اما حقیقت پر از سنگ اندازی های دولت کوچه بازاری و تیمچه ای احمدی نژاده. امروز توی شرکت، یکی دو تا لباس شخصی و چند تایی سرباز ریختن تو. چیز زیادی دستگیرم نشد اما شرکت تا اطلاع ثانوی پلمپ شد. ظاهراً مشکلات مالیاتی و یا اداری در بین نبوده. به هرحال موضوع هر چی که بود و هست مهم اینه که دم عیدی حداقل 100 نفر آدم بیکار شدن. یکی از دوستان هم که با چند تایی از این شرکت های مهندسین مشاور معروف تهران همکای می کنه، می گفت "توی این ماه بیشتر شرکت های معتبر ورشکست شدن". یکی از شرکت های خیلی مشهور رو که بیشتر نیروهاش تحصیل کرده اون ور آبن، به خاطر بد حجابی توبیخ و تعلیق کردن.

در کل وضعیت خوبی نیست. توی این نابسامانی چند تایی کار در منزل به صورت پروژه ای انجام دادیم که نه پول چندانی گرفتم و نه قول و قرار مکتوبی این وسط نوشته شده. خلاصه من از سر ناچاری کار می گیرم و کارفرما هم از سر ... سبیل گرو می گذاره.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت23:19توسط آزاد شریفی |
خواب اقاقیاها را

سه شنبه دلتنگیه. هرچند خبر خوش اومدن بارون، کوچه رو از بوی کاه گلِ در راه و انارِ سرک کشیده ی کنجکاو، کمی هوشیار کرده ، اما ترس آدم های بی قافیه.... و باران هم که بی صدا.

شاید برم امام زاده طاهر. اونجا یه قبر شکسته ای هست، خلوت و تنها. تنها به بزرگیه همه شعراش. جاتون رو پیش شاملو خالی می کنم.  

 حتی اگر / زنبق کبود کارد

بر سینه ام گل دهد –

می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم / در آخرین فرصت گل

و عبور سنگین اطلسی ها باشم

بر تالار ارسی

به ساعت هفت عصر.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت14:50توسط آزاد شریفی |
دوستانی از جنس خاتمی

چهارشنبه چهار صبح چیا من رو از خواب پروند که آقا ما دم دریم. بدو رفتم پایین. دیدم به همراه کاک چیا و کاک عرفان، دوستانی نازنین ما رو لایق دونستن که چند ساعتی در خدمتشون باشیم و بعدش بریم دیدار خاتمی.  کاک خالد توکلیِ نازنین بود، آقای عزیزی که هر وقت می بینمش یاد مراسم بزرگداشت حمه باقی و زحمتی که برای این مراسم کشیدن می افتم. فرهاد امین پور با اون حرف های شیرین و تر و تازه اش. آقای لطیف پور و کمالی که افتخار آشنایی باهاشون دست داد. و کاک رضا شجیعی که صبحونه نخورده در رفت. بابت شرایط بد اسکان و ترافیک چند ساعته ازشون عذر می خوام.

توی مسیر  از یه طرف حوصله امون از ترافیک سر رفته بود و از طرف دیگه تمام جوارح چیا داشت می رفت تو چشممون ( به علت قد و بالای رعنا ) که دکتر خالد با راننده مشاعره ای تاریخی به راه انداخت. دم دکتر گرم. واقعاً قریحه شعریش دست کمی از دیگر محسناتش نداره. سعدی می خواند و از حافظ مایه می گذاشت. خلاصه راننده که از برف زیاد کلافه شده بود و می خواست ما رو نصف راه پیاده کنه، آنقدر کیفور شده بود که هی می گفت اون بیت چی بود دوباره بخون.

رسیدیم به مراسم که کورش نامی با جشمان قرمز ( گویا مسئول غذا و کفش و موبایل و سر صف و ... اینا بود ) و صدایی به غایت آزار الاذن داد می زد آقا درو ببندید دیگه کسی نیاد تو. اولش فکر کردم محافظ خاتمیه اما بعداً فهمیدم از بزرگواران دیواندره است که علاقه وافری به عکس گرفتن و نخود آش شدن داره.

مازیار و مریم هم توی مراسم بودن. دلم به دیدارشون روشن شد. دوستانی به نمایندگی از شهرهای استان هر کدوم به نوعی از خاتمی دعوت به حضور کردند. دکتر توکلی هم حرف زد و گل گفت. در کمال تعجب نماینده مجلس  سقز رو هم دیدم که وارد مراسم شد. نسبت به یکی دو سال قبل یه خورده نارنجی تر شده بود. اون هم حرف زد و از خاتمی دعوت کرد که بیا.  نوبت خود سید شد که لپ کلامش این بود ( متأسفانه می آم  ). البته متأسفانه برای اصول گراهای ... ( هر چی می گردم هیچ جمله ای برازندتون نیست).

نهار خوردیم. دوستان برگشتن سقز و ما رو در تنهایی این شهر بزرگ تنها گذاشتن. منتظرتون هستم.

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت14:40توسط آزاد شریفی |